خرید بک لینک
یه مرز باریکی هست بین شوآف کردن و نکردن . یعنی فهمیدن اینکه کسی داره شوآف میکنه یا واقعیش رو داره نشون میده. فهمیدنش سخته و همین فهم سخت باعث قضاوت میشه . مثلا ممکنه طرف فقط داره از کارهای روزمره یا زندگی روزمره میگه . البته منظورم اون شوآف های گل درشت نیست . ولی خیلیاش صرفا شاید حرفای عادی اون ادم از زندگیش باشه که ذهن قضاوت گر ما میذاره رو حساب شوآف. گاهی هم اینکه اون جمله رو داریم از طرف کی میشنویم تاثیر میذاره . مثلا اگه یه دوست خیلی صمیمی بگی من اصلا نمیتونم چایی بخورم و عشق قهوه دارم نمیذاریم رو حساب ادا دار بودنش. ولی اگه یه نفر که باهاش صمیمیتی نداریم، گرم نیستیم و یه ادم غریبه ست که شاید یکمم ازش خوشمون نمیاد همین جمله رو بگه زود میگیم اوه اوه چقدر ادا داره . فکر کنم بهتره مبنا رو بذاریم روی شواف نبودن حرفا و کارای ادما . به نظرم اینجوری میتونم ادم بهتری باشیم . هرچقدر این فکرو کنم که اون صرفا داره چیزای عادی در مورد خودش و زندگی روزمره و شخصیش میگه و قصدش پز دادن و شوآف نیست، بهتر میتونیم صمیمی بشیم. اصلا بر فرض هم که اون ادم داره پز چیزی رو میده یا داره شوآف میکنه، خب بذاریم اینکارو بکنه تا خالی بشه . شاید بعدش رابطه ی بهتری هم شکل بگیره. حداقلش اینه که بخاطر قضاوت الکی خودمون، حرص نمیخوریم و میذاریم یه ادمی از هر دری میخواد بگه . همین.

برچسب: نویسنده: الینا رضوانی تاريخ: سه شنبه 25 بهمن 1401 ساعت: 14:14

نیاز به تنهایی دارم ولی نمیتونم داشته باشمش. دوست دارم بدون اینکه ادما ازم دلخور بشن و حس منفی بگیرن از همشون فاصله بگیرم و یه مدت هیچ کسی رو نبینم . روح و روان و روحیاتم برای غیرقابل درک شده . اینکه بعضی وقتا بی مورد توی فاز بدی میرم بدون اینکه کسی بهم چیزی گفته باشه. شایدم یه چیزی جمع شده که حواسم بهش نیست . برای همین ادم میچسبه به بهانه های الکی . خودمم نمیدونم چمه . به زور میخوام بخندم نشون بدم همه چی خوبه و نشون بدم از کسی ناراحت نیستم . ولی ته وجودم انگار از همه خسته و دلزده م . دلم تنهایی میخواد. بدون حضور هیچ کس.قرار بود هوای برفی حالمو بهتر کنه . چون همیشه این حال و هوای آسمون رو دوست داشتم ولی نه تنها الان حالم خوب نیست که انگار دلم میخواد جیغ بزنم همه چیو بشکنم، گریه بلند کنم و سر همه داد بزنم . دلم میخواست دلایل محکمی داشتم برای این حالم ولی هیچی ندارم . پریود هم نیستم یا نزدیک به پریودی یا تازه تموم شده باشه که بخوام به هورمونها نسبتش بدم . مهرداد حق داره فکر کنه آنرمالم. حق داره کلافه باشه از دست من . شاید از همه بیشتر حوصله ی همین ادمو ندارم . دوست دارم دور بشه یکم . نباشه یکم. بیرون داره هنوز برف میاد. پنجره پرده ای نداره و ریزش برف بی امان رو دارم میبینم . به این فکر کردم دارم باز یه سری رفتارها رو تکرار میکنم. با اینکه خیلی سعی میکنم حواسم باشه قدر چیزای خوب زندگیمو بدونم ولی انگار ادم قدر نشناسی ام . الان که هیچ مشکلی نیست الان که همه چی رو رواله الان که هیچ دغدغه ی خیلی بد بزرگی ندارم به جز دغدغه کار که خب همیشه هست ... پس چرا خوب نیستم ؟ این چه حالیه دارم ؟هنوز داره برف میاد و من آهنگ از روزگار دلم گرفته ی ابی رو گذاشتم تو گوشم و همینجوری مدام و پشت هم دا

برچسب: نویسنده: الینا رضوانی تاريخ: سه شنبه 25 بهمن 1401 ساعت: 14:14

امروز داشتم فکر میکردم چقدر خوبه ادم عاشق باشه یا حتی اگه نیست ولی دوست داشتن هست، تمرین عاشقی کنه. هوس کردم کتاب نامه های جویس به نورا رو بخونم . یه بخش هاییش رو هم بنویسم اینجا :نورای عزیزم، بگذار بگویم چقدر آرزو دارم در هر چه میتوانم داشته باشم با من سهیم شوی. اگر آرزوی تمام و کمال داشتن فردی، تحسین کردنش و عمیقا به او بالیدن و تلاش برای شادی اش، نوعی عشق است، پس علاقه ی من شاید یکجور عشق باشد. تنها یاد تو مرا به نوعی رویای گنگ میبرد. هیچ واژه ای به قدر کافی مهربان و لطیف نیست که سزاوار نامت باشد.

برچسب: نویسنده: الینا رضوانی تاريخ: يکشنبه 9 بهمن 1401 ساعت: 17:32

دو سه روزه صبح ها که بیدار میشم انگار دلم خیلی گرفته ست. دلیلش رو هم نمیتونم بفهمم. یعنی همون اول صبح فکر میکنم دلیلش تنها بودنم تو اون خونه ست. ولی مثل امروز که ادامه دار میشه دیگه نمیدونم دلیلش چیه . فکرم مشغول شروینه . چرا انقدر برای این بچه همیشه نگران و غمگینم ؟ همین جا هم که بودن همیشه حس میکردم چقد این بچه گناه داره و طفلکیه . درحالیکه خب چیزی کم نداره . البته میدونم بیشترش بخاطر رفتارهای خواهرم با بچه ست که حس میکنم خیلی عصبی و تند مزاجه . مامانمم حس منو داره . من اصلا تمام این بی روحیه بودنم به مامانم رفته . توی اوج خوشی هم میتونه یه چیزی پیدا کنه که فقط برای همون غصه بخوره . نمیتونه و نتونسته هیچ وقت شاد باشه و منم مثل همونم . شایدم از اوضاع این روزهای کشوره که دلم گرفته . زندگی قبلی و ارتباطات مجازی قبلی رو نداریم و زندگی الان هم نمیدونیم چی قراره بشه . دوست داریم جمع بشه اینا برن ولی میگیم چرا برن وقتی انقدر قدرت و پول دارن . شایدم جمع همه ی ایناست . تنهاییم، شروین، وضعیت گنگ خواهرم و اوضاع مملکت. اصلا چرا آدم خوب باشه ؟ ولی خوبه که آدم بتونه روحیه ش رو حفظ کنه . که خوب باشه که بگرده دلخوشی و امید پیدا کنه . وگرنه این زندگی که تا بوده همین بوده و هیچ وقت خالی از غم و مشکل و نگرانی نبوده .

برچسب: نویسنده: الینا رضوانی تاريخ: يکشنبه 9 بهمن 1401 ساعت: 17:32

خواب دیدم چندتا بسیجی دنبالمن که منو بگیرن. یه خانومی که اشنا بود انگار منو لو داده بود، توی خوابم همه دوستام بودن انگار سفر بودیم. دعوای دیشبم هم تو خواب اتفاق افتاده بود. شاهین اومد بهم روغن موتور بده دوتا داد دستم هردوتاش رو پرت کردم وسط خیابون. تو خواب به مهرداد گفتم حال شاهین رو جا آوردم که دیگه گه اضافه نخوره، و جوری بودیم که انگار دیگه تموم شدیم برای هم.از مهرداد فاصله گرفته بودم با نوبختی حرف میزدم و جلو جلو میرفتم مهرداد هم طبق معمول همیشه به تخمش بود.

برچسب: نویسنده: الینا رضوانی تاريخ: يکشنبه 9 بهمن 1401 ساعت: 17:32

صفحه بندی